تبليغاتX
کلبه ی تنهایی من
۱- قلبتان را از نفرت پاک کنید

۲- ذهنتان را از نگرانی دور کنید

۳- ساده زندگی کنید

۴- بیشتر ببخشید

۵- کمتر توقع داشته باشید

+ نوشته شده توسط تنها در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 16:23 |

خدایا : من گمشده دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری ! پس ای خدا ! هیچ

می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج

یاری تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو

                 و در یک کلام ..................محتاج توام .

+ نوشته شده توسط تنها در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 12:10 |

سال

 

نو

 

مبارک

 

پیشاپبش سال نو را به همه شما عزیزان تبریک گفته

و سالی پر از خیر و برکت و شادکامی رابرایتان

                   آرزومندم.   

+ نوشته شده توسط تنها در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 17:13 |
چی می شد تو خونه کوچیک ما          غنچه های گل غم باز نمی شد

                 چی می شد هیچ کسی تنهام نمی ذاشت

                         جز خدا هیچ کسی تنها نمی شد

من هنوز در به در شهر غمم              شبم از هر چی شبه سیاه تره

زندگی زندون تلخ کینه هاست           تو دلم زخم هزارتا خنجره

                   چی می شد اون دستای کوچیک و گرم

                      رو سرم دست نوازش می کشید

بستر تنهایی و سرد منو                   بوسه گرمی به آتیش می کشید

ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دست های مهربانت زندگی چه نا شکیباست

ای کاش بیاموزیم:

وقتی کسی ما را آزار می دهد،آن را روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش،آن را پاک کند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ببرد.

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 17:26 |
کجا بودی وقتی برات شکستم

یخ زده بود شاخه ی گل تو دستم

کجا بودی وقتی غریبی و درد

داشت من تنها رو دیوونه می کرد

کجا بودی وقتی که از پنجره

می پرسیدم این چندمین عابره ؟

کجا بودی وقتی تو رو می خواستم

که دستات آروم بشینه تو دستم

کجا بودی وقتی که گریه کردم

از تو به آسمون گلایه کردم

کجا بودی وقتی کنار عکسات

شب ها نشستم به هوای چشمات

کجا بودی تو لحظه ی نیازم

وقتی می خواستم دنیامو بسازم

کجا بودی ببینی من می سوزم

کجا بودی.........

کودک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را می توان از نگاهش خواند.............

اما اکنون فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم...........

 

+ نوشته شده توسط تنها در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 9:40 |
در کشاکش شب های بی ستاره و روزهای ابری چشمانم هنوز دنبال اثری از او می گردد ، نشانه ای که مرا رهنمون شود به سوی آنچه با تمام وجود آن را می طلبم .

از حصار تنهائیم که بیرون می خزم ، سرما تا مغز استخوانم پیش می رود و چنان سردم می شود که گویا هرگز گرم نخواهم شد .

اما باز هم می خواهم به دنبال آن بی نشان تمام شهر غربت را زیرو رو کنم .

با فشار هر قدم بر روی سنگفرش های کوچه های خالی از عبور صدای فریاد برف ها گوشم را پر می کند و ناله وحشی باد دلم را می لرزاند راه سخت و سرد است و پر نشیب و من مصمم به یافتن آن گمشده همچنان می روم.............

نمی دانم چه ساعتی از شب است و نمی دانم چقدر از راه را پیموده ام اما اکنون اینجا آسمان آبی است ، ستاره ها چسمک زنان به چشمان مشتاق من لبخند می زنند و ماه با همان چهره صبور و ثابت همیشگی ردّ پای خسته مرا بر روی برف ها دنبال می کند و من همچنان می روم .

در گوشه ای از سیاهی شب پرتویی از مهتاب راه باریکی را به سوی افق روشن می کند و من با تمام وجود به سوی دست نقره فام مهتاب می دوم .

اینجا چقدر گرم است و چقدر روشن و روی برف ها چه ردّ زیبا و درخشانی تا طلوع خورشید کشیده شده است ، ردّ پایی از عشق که مرا تا کلبه نور می برد .

از زلف پریشان تو آشفته ترم من             در کوی تو آشفته چو باد سحرم من

باشد که بیاید ز گلستان تو بویی              عمریست که چون باد صبا در به درم من

+ نوشته شده توسط تنها در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 10:15 |
                                          به نام آنکه عشق را آفرید    

به کلبه تنهایی من خوش آمدید

سلام گرمم را آمیخته با لطافت آسمان آبی دلهایی که لبریز از عطر سجاده های سبز است تقدیمتان می کنم

سلام بر آنان که مروارید گرانبهای عشق را از دریای بیکران معرفت صید کرده اند.....

سلام بر آنان که حرمت احساس های ماندگار را نگه می دارند......

چندی است که در رودخانه ی آرام قلبها ، جان را با سبزترین واژه هاشستشو می دهم .

می خواهم احساس سبز  عاشقی را روی خطوط زیبای دفتر عشق بنگارم.

ای مهربانان!

آرزومندم مرا در محفل گرم و صمیمی خویش جای دهید و برایم در مسیر پر پیچ و خم عشق تکیه گاهی مهربان باشید.

((بر سجاده عشق در برابر آستان حضرت دوست به سجده افتاده ام و به سوی یگانه ای شتافتم که پونه های چشمان بی تابم در برابر انعکاس اشعه های مهرش لطیف تر و سبز تر از همیشه است.........))

گفتم سایه بانی از عشق بسازم و همه عاشقان را زیر سایه آن مهمان کنم

می خواهم دستم را بگیرید و با هم در جویبار عشق جاری شویم،هنوز یارانی هستند تا به سرگردانیم پایان دهند وغبار یک عمر تنهاییم را از چهره ام بزدایند،پس بیایید و دستان خسته ام را در دستان پر مهرتان بفشارید

راستش این وبلاگ فقط بهونه ای هست واسه شبهای تنهایی من ،واسه دردودل کردن ها و یه جوری با دلشکسته ها هم کلام شم

در ب کلبه حقیر تنهایی من به روی همه شما عاشقان و دل شکسته ها بازه

این وبلاگ مال شماست ، برای هر چه بهتر کردن این وبلاگ به نظرات مهم وسازنده شما احتیاج دارم ،من را در این امر  یاری کنید

امیدوارم بتوانم  به یاری مولا ، هر چند ناچیز ولی مفید در این راه قدم بردارم

ورود ممنوع!!

ورود افراد زیر ممنوع:

۱.کسانی که نمی دونند عشق چیه

۲.کسانی که حرمت عشق رو زیر پا گذاشتند

۳.کسانی که دل می شکنند،

۴.کسانی که دروغ می گویند

۵.کسانی احساس رو درک نمی کنند

و  بالاخره کسانی که ایمانشون رنگی از صداقت و پاکی نداره

 

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 15:37 |
ای غم تو که هستی از کجا می آیی؟

                                                    هر دم به هوای دل ما می آیی

باز آی و قدم به روی چشمم بگذار

                                                  چون اشک به چشمم آشنا می آیی

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 10:42 |

به سراغ من آگر می آیید نرم وآهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

                          چینی نازک تنهایی من 

               

 

 

+ نوشته شده توسط تنها در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 10:27 |